تبليغاتX
رهگذر خاطرات

رهگذر خاطرات

عجب يار وفا داري است دنيا

تغییر مکان

 

دوستان عزیز این وبلاگ به آدرس زیر نقل مکان کرد

 

http://dokhtarepaieezi.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 11  توسط رهگذر  | 

حالا یه شعر خیلی قشنگ از عشق من سهراب

و عشق، تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 12  توسط رهگذر  | 

زندگی

 

از هفته ی پیش تصمیم گرفتم یه زندگی جدید و شروع کنم .یه زدگی که توش به همه ی آدمها به چشم فامیل نگاه کن.خنده داره نه؟! ولی اگه تو عمقش برید می بینید یه واقعیتهاگه شجره نامتو نو بررسی کنید به اولین نفری که می رسید حضرت آدمه یعنی اگه همه ی آدمای دنیا نگاه کنند نصبشون به حضرت آدم می رسه جالبه نه؟؟پس دوست من دیدی تصمیمم خنده دار نیست بلکن خیلی سخته چون باید حتی از آدمهاییم که بدم می یاد مهربون باشم، اشکالی نداره تحمل می کنم. میخوام همه ی عقاید قبلیم رو بریزم دور می خوام آدمی بشم که دوست دارم. می خوام آدم باشم. البته اگه  دیگران بذارند. حرف از آدما شد بذترید براتون بگم که زندگی چیز غریبیه و از همه عجیب تر آدمای اون هستند گاهی دیوانه و گاهی عاقل. گاهی متنفر و گاهی عاشق. واقعا چی می شه که آدما اینطوری می شن. چی میشه که یه پدر به جای اینکه به بچه اش عشق بورزه اونو می کشه؟ می دونید ماجرا چیه؟ هفته ی پیش تو خونمون نشسته بودیم که صدای داد و بیداد اومد منکه رنگ به رو نداشتم و تمام تنم می لرزید برای همین از جام تکون نخوردم ولی مادر و خواهرم رفتند ببینند چه خبر شده. بعد از مدتی که اومدند و یه ارچ آب قند بردند ولی هیچی توضیح ندادند و رفتند بعد از یه نیم ساعتی مامانم اومد و گفت همسایمون سر پسرش روبریده.( شاید تو روزنامه ها خونده باشی) خلاصه من از اون موقع تو حالا تو این فکرم که ما زنا چقدر بد بختیم. اصلا قانون برای ما زنا ارزش قائل هست یا نه؟ می دونید چرا؟ چون یه زن  باید کلی دوندگی کنه تا طلاق بگیره تازه اونم اگه بهش اجازه بدن که احتمالش خیلی کمه  اگه برای طلاق بری و از شوهرت بد بگی تنها جواا قاضی اینه: خانم پاشو برو سر خونه و زندگیت و خدا رو شکر کن. آخا آدم وقتی با یه مردی مجبور به زندگی باشه که توی تیمارستان بستری بوده دیگه خدا رو برای چی شکر کنه هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 12  توسط رهگذر  | 

گل آفتاب گردان

آفتاب غروب می کرد و آفتاب گردان به دنبال خورشید می گشت

ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتاب گردان سرش را پایین انداخت

 

                           گلها هیچ گاه خیانت نمی کنند

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 17  توسط رهگذر  |